برسام تموم هستی مامان و بابا

خدایا من اگر بد کنم تو را بنده های خوب فراوان است.......اما اگر تو مدارا نکنی مرا خدای دیگر کجاست؟؟؟

 
                       

دوست داشتنی خرابکار

یه چند وقتی بود لباس شویی و فراموش کرده بود و دیگه بهش گیر نمیداد نمیدونم چی شده دوباره باز برگشته سر فاز قبلیش حالا من چطوری باید باهاش کنار بیام و خدا میدونه بعضی وقتا میگم چون باباش خیلی باهاش راه میاد واسه همینه که پر توقع شده. سال بعد میره پیش دبستانی ولی من از حالا نمیدونم چی میشه آخه برسام دیر شروع کرده به حرف زدن نمیدونم تا اون موقع صحبت کردنش کامل میشه یا نه. بعضی وقتا بی قراری میکنه وقتی که سر کاریم و حسابی کلافمون میکنه که بیاد پیش ما حالا بماند که چقدر اطرافیان و اذیت میکنه و من مدیون مامان و بابام میشم. بعضی وقتا غصه میخورم که چرا زودتر شروع نمیکنه به جمله سازی تا خیالم از حرف زدنش راحت شه موهاش و از ته تراشیدیم تا دوبا...
19 مهر 1394

روزهای پر از مشغله

سلام پسر عزیزم 7 بهمن تولد بابایی بود و من و تو یه تولد سه نفره واسش گرفتیم کادوهامونم دادیم ولی خیلی حال داد آخه حسابی غافلگیرش کردیم. کم کم داریم آماده جابه جایی کامل میشیم واسه خونه جدید آخه تو اونجارو بیشتر از این خونه قبلی دوست داری. عزیز من کم کم داری بزرگ میشی و درکت از دنیای اطرافت و آدما بیشتر میشه. دیگه بد و خوب و تشخیص میدی غصه و ناراحتی و شادی و خوشحالی و درک میکنی یه ذره با بچه های همسنت فرق داری آقای دکتر صادق زاده گفت یه ذره پیش فعالی فکری داری که خیلی باید کمکت کنیم تا استفاده درست ازش بشه. بیشتر دنبال اینی که کشف کنی وسایلای برقی چطور کار میکنن البته یه کمم خطرناک شدی که باید خیلی مواظبت باشم . بعضی روزا خو...
11 بهمن 1393

آشتی با نی نی وبلاگ

سلام سلام سلام امروز خیلی خیلی دلم میخواست بنویسم از همه چی خودم برسامی عزیزم آقای پدر و ..... دیگه هم تکراریه بابت نیومدنام از دوستان عذر خواهی کنم که خیلی وقته بهشون سر نزدم هم دیگه روم نمیشه بعد 10ماه بالاخره تصمیم گرفتیم بیایم و وبلاگ شمارو بروز کنیم. امسال خونه قبلی و فروختیم و خونه جدید خریدیم ولی هنوز جا به جا نشدیم و تو خونه قبلی هستیم بنا به پاره ای از دلایل برات از تبلتت بگم که جراعت نداریم بهش دست بزنیم چون آقای محترم عصبانی میشن  تولد بابایی نزدیکه نمیدونم براش کادو چی بخرم واینکه آیا تا 7 بهمن میریم خونه جدیده یا نه اما مطمعنم نمیریم چون هنوز کارای اون خونه تموم نشده پسر دایی علی آقای تپل(امیر علی) به جمع...
30 دی 1393

شروع سال 93 با تولد نی نی گلم

سلام به همه دوستای خوبم دلم واستون خیلی تنگ شده این روزا وقتم حسابی پره اصلا زمان نمیمونه واسه پست گذاشتن الانم آقا برسام خوابه تا 10 شب بیدار شه و تا صبح سر حال بازی کنه نذاره ما بخوابیم خلاصه ما که از حالا داریم انرژی میگیریم واسه شب زنده داری امروز تولد برسامه طبق معمول با تاخیر براش تولد میگیرم چون تازه شروع کاره و نمیشه به این زودی مرخصی گرفت ولی به زودی با عکسای تولد برسام برمیگردم زودتر میام همتون و ببینیم ...
16 فروردين 1393

برسام و بس خوابی

سلام الان که دارم مینویسم آقا برسام من و از یه خواب خیلی شیرین بیدار کرده و داره بازی میکنه به همین راحتی و منم مجبورم همراهیش کنم تمامی ماشیناش و قابلمه و اسکوترو ......وسط پذیرایی نقش آفرینی میکنن و منم دارم نقشه میکشم چطوری دونه دونه شون و جمع کنم که متوجه نشه الانم گلدون به دست اومده لپ تاپ و نابود کنه وایییییییییییی خلاصه یکی نیست بگه بابا اینم مثلا شبه ما داریم من از زور خواب آقا از بی خوابی شده شب یلدای زود رس خدایا الانم داره بقیه وسایلارو منتقل میکنه ور دل من تا راحت تر رو مخم کار کنه جالب اینجاست همه این کارار رو تو تاریکی میکنه و منم از ترس اینکه چراغ و روشن کنم دیگه باید با خواب خداحافظی کنم دارم تو تاریکی مینویسم با ا...
14 آذر 1392

برگشت به وبلاگ

سلام امروز بعد از 9 ماه و 11 روز برگشتم به وبلاگ تا بنویسم از پسملی گلم که عاشقشم برسامم بعد از سومین جراحی بالاخره عملش موفقیت آمیز شد و مارو از استرس و نگرانی نجات داد من و پسری و باباش تو این مدت کلی اتفاقات و خاطره و جریانات برام پیش اومد خوب- بد- قشنگ -هیجان انگیز خلاصه الان پسملیم بزرگ شده دیگه از شیر گرفتمش از گهواره جدا شده با ما حرف میزنه وای آقا شده خلاصه زحمتهامون نتیجه داد و برسام شد 2.5 ساله منم برگشتم سر کارم و برسامی پیش مادر جونه و الانم احتمالا داره آتیش میسوزونه راستی یه دختر دایی و یه دختر عمو هم به جمع خانواده ما اضافه شده سپهری و رادمان صاحب یه خواهر شدن دوست داشتنی ترین موجود زندگی ما از دور میبوسمت دلم ...
28 شهريور 1392

من و گل پسر

امروز هم حوصله دارم هم فرصت آخه جوجو و بابایی خوابن (از ساعت 9.30 شب)الان هم ساعت 10.10دقیقه شبه بس که برسام بد خوابه فردا بگم شما از 9.30 خواب بودین انکار میشه و ..... الانم من و لب تاپ و کلی حرف واسه گفتن وقتی بلد نبودی راه بری فکر میکردم راه بری دست از سر من و بغل و اینا برمیداری ولی همچنان ما سر بغل کردن شما حین کار کردن مشکل داریم کتاب لغتت:من(من میخوام-من اینجام) بده-برو-نه-ددر-ماما-بابا-دلی-آب-به خونه رو با یه شیشه آب به گند میکشی و تازه ما هم حق اعتراض نداریم همیشه در حال پختنی و اسباب بازیهات ظرف و ظروف آشپز خونه است دیروز خونه عزیز جون بودیم و امروزم دایی دیروز که خونه عزیز اینارو ............ از یه طرف او...
17 آذر 1391

من و برسام و کلی حرف

سلام بعد مدتها به دوستان خوب وبلاگی خیلی دلم تنگ شده بود دلم میخواست بنویسم ولی فرصت نمیشد و حسابی سرم شلوغ بود تو این مدت چند بار رفتیم مسافرت و مادر جون برسامی (مامان خودم)جراحی شد برسامی هم چند روز بعد جراحی شد انگار اون جراحی که همیشه ازش میترسیدم تو قسمت برسامی من بود چقدر سخت بود لحظه ای که برسام و جدا کردن و بردن جراحیش کنن بدتر از اون وقتی بود که از ریکاوری آورده بودنش بیرون و صدام زدن همراه برسام بیاد تو و تحویلش بگیره وقتی دیدم برسام داره خودشو میکوبه به تخت حالم داشت بد میشد و متاسفانه اون لحظه فقط من اونجا بودم  گفتن بگیر بغلت ولی نتونستم چون میترسیدم بیافته و سریع زنگ زدم بابای برسام اون اومد تو و بغلش کرد...
11 آذر 1391

اومدم با کلی شرمندگی

سلام روزای سختی رو پشت سر گذاشتم شاید دیگه نتونم زود به زود بیام و وبلاگ و آپ کنم شاید یه مدت نباشم خیلی حرفا و اتفاقات بعدا میام و میگم فعلا نمیتونم فرصتم کمه امیدوارم یه روزی بتونم بیام و بنویسم برسامم همه اینا فقط واسه خاطر تو بوده امیدوارم حرفام و یه روزی بفهمی و اینطوری آروم شم روزی تو حداقل بتونی تمامی اینارو با محبتت جبران کنی از همه دوستایی که نیستم تا محبتشون و جبران کنم و بهشون سر بزنم معذرت میخوام میام با یه فرصت خیلی زیاد تا دونه دونتون و ببینم اونم یه دل سیر دلم واسه همه تون تنگ شده دوستون دارم خداحافظ امیدوارم زود برگردم
8 مهر 1391

ما اومديييييييييييييييم

سلام سلام ..... من مامان برسامي بالاخره تونستم بيام و وبلاگ جوجو رو آپ كنم بعدش هم ميرم سراغ دوستاي وبلاگيمون بالاخره بعد از روزها تونستيم به شرايط عادي زندگي برگرديم روز قبل تبريز (اهر)ساعت 4.30 زلزله كرد به بزرگي 6.2 ريشتر يه چند تا عكس تو اينترنت ديدم كه اشكم و در آورد خيلي ناراحت كننده است خدا بهشون صبر بده جوجوي من اوايل اساس كشي يكم بد اخلاقي ميكردي چون به خونه قبلي عادت كرده بوي و اين خونه جديد برات نا آشنا بود ولي بالاخره فهميدي كه خونه جديدمونه و ديگه به خونه قبلي برنمي گرديم اين جا خونه جديده كل آشپزخونه رو فرش كردم چون شما روزگارتون اون تو ميگذره عكسا چون با دوربين ديجيتال گرفته نشدن زياد عكس نميذارم تا بعد با دو...
22 مرداد 1391